آریامآریام، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

آریام عشق زندگی مامان و بابا

پارک پرنده

پارک پرنده های کوالالامپور یه جای عالی و بی نظیر بود. برخلاف پارکهای دیگه، پرنده ها تو این پارک کاملا آزاد بودند و میشد از نزدیک اونها رو دید. عزیزم، تو هم با دیدن پرنده هایی که کنارت راه میرفتند و یا بالای سرت پرواز میکردند، ذوق زده شده بودی و دائم میگفتی اک (به همه جور پرنده میگی اک). البته گرمای هوا و زمان زیاد گشتن، یه کم خسته و کلافه ات کرده بود اما پسر خیلی خوبی بودی و تا آخر ما رو همراهی کردی. خوشحالم که بهت خوش گذشت عزیز دلم (دهم خرداد 91).  اولین برخورد آریام با پرنده ها از نوع نزدیک  این طاووس هم آریام جون رو همراهی میکرد  اینجا دیگه آریام کوچولو داشت گرمازده م...
13 مهر 1391

راننده کوچولو

عزیز دلم تو مدتی که مالزی بودیم، هر چی ماشین بازی بود، سوار شدی. دیگه میدونستی که برای بازی با این ماشینها باید سکه بندازی. تا یه ماشین میدیدی، اشاره میکردی که بهت پول بدیم و بعد سعی میکردی سکه رو بندازی. اما ماشینهای کنترلی برات نهایت لذت رو داشتند و وقتی سوار میشدی، آواز میخوندی و ضمن گرفتن فرمون، با همه بای بای میکردی. روز آخر اونقدر بازی کردی که دیگه خودت خسته شدی و وقتی بغلت کردم، با ماشینها خداحافظی کردی. این هم چند تا عکس منتخب... ...
13 مهر 1391

مادر شدن یعنی دلواپسی تمام لحظه ها

این روزها نگرانتم پسرم، از بس که درد کشیدی و ناراحت بودی. از بس که با ناله و گریه از خواب بیدار شدی. پنج تا دندونی که با فاصله دو سه روز در اومدند، حسابی اذیتت کردند. فقط وقتی شیر میخوردی، آروم میشدی و مامان نگران دندونهایی که این شیر خوردنهای شبانه، خرابشون میکنه. هنوز از لجبازی دندون ششم، کلافه بودی که سرمای بدی خوردی و بعد از چند روز خروسک گرفتی و من نگران شور و نشاط کودکانه ات شدم وقتی ساکت شدی و حوصله بازی نداشتی. دکتر برات دو تا آمپول داد...خدا میدونه که برای اشکهایی که از درد ریختی و برای تک تک سرفه هات، هزار بار مردم و زنده شدم. میدونم باید دلدارتر از این حرفها باشم. میدونم که وقتی بزرگ بشی، دیگه تمام مدت کنارم نیستی تا مثل سایه...
13 مهر 1391

ما سه نفر

این هم یه عکس یادگاری از جمع سه نفره ما در آخرین غروب تابستان ٩١ (ساحل دریای خزر-رامسر) ...
13 مهر 1391

عکسهای جدید آریام شیطون

این هم چند تا عکس منتخب از عکسهایی که عمو هلر زحمت کشیدند. البته بماند که داستان عکس و عکاسی آریام شیطون مثل همیشه تکرار شد و مامان و بابا با زحمت زیاد تونستند خنده به لبهای پسر خوشگلشون بیارن...شانس آوردیم عکاس آشناست و آریام رو خیلی دوست داره و برای این کار وقت زیادی گذاشت. ...
5 مهر 1391

پانصد روز شیرین

پسر نازنینم....باورت میشه...پانصد روزه شدی و وقتی امروز بغلت کردم، دیدم هنوز چقدر کوچولویی و چه راه طولانی در پیش داری! مامان و بابا دلشون برای همه روزهای رفته تنگ شده و برای روزهای نیومده وجودشون پر از امید و هیجانه...انگار همین دیروز بود که برای غلت زدنت ذوق کردیم و برای راه رفتنت عجله داشتیم. حالا برای خودت راه میری، میدوی و زیر چشمی به ما نگاه میکنی که دنبالت میکنیم یا نه تا غش غش بخندی و خودت رو پرت کنی هر جایی که میتونی..این روزها یاد گرفتی از مبل بالا بری و بشینی بین مامان و بابا و صد بار تیتراژ کلاه قرمزی 91 رو نگاه کنی. بیشتر وقتها ماما صدام میکنی و من قلبم از عشقت لبریز میشه و محاله که نبوسمت. برای مامان و بابا تو زیباترین هد...
26 شهريور 1391

بزرگ شدی عزیزم

پسر شیطون مامان، دو سه هفته ای میشه که دوست داری کارهای مربوط به خودت رو تنهایی انجام بدی. وقتی از حموم میای، قوطی پودر رو برمیداری و شروع میکنی به پودر زدن. با گوش پاک کن گوشت رو پاک میکنی و میخوای کرم و روغن هم بزنی که دیگه مامان اجازه نمیده....وقتی هم موهات رو خشک میکنم، خودت شونه میزنی. تا میگیم بریم ددر، سعی میکنی جورابت رو بپوشی و بعد هم کفشهات رو از تو کمد میاری...وقت غذا هم باید خودت با قاشق لقمه برداری. گرچه هر بار یکی دو تا دونه برنج بیشتر برنمیداری، ولی مطمئنم بیشتر از هر چیزی بهت مزه میده. اینها و خیلی کارهای دیگه، همه رو دوست دارم چون نشون میدن که داری بزرگ میشی...داری برای خودت مردی میشی. عاشقتم بزرگ مرد کوچک من. ...
5 شهريور 1391