اولین بهار زندگی
آریام قشنگم، پسر عزیزم، مامان و بابا سیصد و شصت و پنج روز بی تکرار رو در کنارت سپری کردند. تو سالی که گذشت، همراهت بزرگ شدند و چیزهای زیادی تجربه کردند و یاد گرفتند. تک تک لحظه های با هم بودنمون خاطره های دلنشینی شد که مامان اونها رو برات ثبت کرده تا وقتی بزرگ شدی، بخونی و بدونی که وجودت چقدر زندگی ما رو تغییر داد و عشق و محبت و مهربونی به ما بخشید. سال گذشته روز ٢٨ فروردین ماه ساعت شش و نیم صبح رفتیم بیمارستان و از هیجان نمیدونستیم کجاییم و دلمون میخواست زمان زودتر بگذره تا پسر عزیزمون رو در آغوش بگبربم....امسال از بس شیطونی کردی نفهمیدیم چه جوری کارها رو انجام بدیم و کی جشن تولدت تموم شد. خدایا شکرت میکنیم به خاطر پسر سالم و مهربونی که به ما هدیه کردی، به خاطر لذت مامان و بابا شدن که در کنارش احساس کردیم و به خاطر شنیدن صدای خنده هایی که به تمام دنیا می ارزه. راستی باز هم خوش به حال بابا که میتونه همیشه با گل پسرش جشن تولد بگیره (28 فروردین 91).





اولین بهار زندگی
