آریام عشق زندگی مامان و بابا

روزهای زندگی آریام کوچولو

نوروز 1394

امسال لحظه تحویل سال، ساعت دو و پانزده دقیقه نیمه شب بود. ساعت یازده شب از خستگی و انتظار خوابت برد. منتظر بهار خانوم بودی که بیاد و همه جا رو سبز کنه و عمو نوروز که عیدیهات رو بیاره، چون ما بهت گفته بودیم وقتی بهار بیاد، عمو نوروز هم میاد و برای همه بچه ها عیدی میاره. اونقدر پرسیدی پس کی عید میشه و کی بهار و عمو نوروز میان که خسته شدی و نشد که سر سفره هفت سین کنار ما باشی. جات خیلی خالی بود پسر مهربونم. در عوض مامان و بابا از صمیم قلب و با تمام وجود برات دعا کردند که همیشه شاد و سلامت باشی! صبح اولین روز بهار، تا چشم باز کردی پرسیدی بالاخره بهار اومد؟ و با عجله رفتی سراغ عیدیهات. یه سری لگوی جدید از طرف مامان، دو تا شمشیر و یه خوک سبز گن...
31 فروردين 1394

آخرین ماه سال 1393

این هم از اسفند ماه. ماهی که به خاطر سرماخوردگیهای مکررت دیگه مهد نرفتی و موندی خونه. و این شروع وابستگی زیاد تو به سی دی و کامپیوتر شد. هوا آلوده بود و نمیشد بیرون رفت. خودت هم اونقدر ضعیف شده بودی که میترسیدم بیرون ببرمت. چند روزی تا چشم باز میکردی، میرفتی سراغ کارتون انگری بردها. ولی نمیدونم چی شد که یه شب از یه کارتون ترسیدی و دیگه نگاه نکردی. در عوض رفتی سراغ باب اسفنجی و تک تک جملاتشون رو حفظ کردی که گاهی چندان خوشایند نیستند. ولی فهموندن اینکه بعضی جملات مناسب و خوب نیستند، کار سختیه...چون همه جا تکرار میشه، حتی از برنامه های کودک تلویزیون. اولین نقاشی آریام از پدر جون هشتم اسفند رفته بودیم خونه پدر جون. بالاخره برف در حدی ...
27 فروردين 1394

آپاندیس...بودن یا نبودن

پسر نازنینم، روزها اونقدر با سرعت میان و میرن که گاهی حس میکنم بدون اینکه بتونم از لحظه لحظه زندگی لذت ببرم، دارم همه چی رو از دست میدم...و مهمتر از همه چیز، کودکی کردن پا به پای تو. بهمن ماه هم تموم شد. بدون برف و سرما. البته گاهی بارون اومد و یه جاهایی هم برف. ولی ما امسال برفی ندیدیم و تو هنوز منتظر درست کردن یه آدم برفی هستی! این روزها حرفهای قشنگی میگی...اگه کار بدی انجام بدی، فوری خودت معذرت خواهی میکنی و میگی شیطونه زد به لوزم...بعد هم میگی برم که انگری بردها کار عقب افتاده دارند. و گاهی که بابا خیلی خسته است، میری تو بغلش و میگی بهت جون دادم. و چند جمله دیگه: امروز، روز روزگاریه منه...من متعقدم که...من همه رو خیلی دوست دارم، چو...
26 فروردين 1394

وقتی در آغوشت میگیرم، دنیا با تمام زیبائیش از آن من میشود

زمستون هم از راه رسید. یه زمستون بدون برف و سرما. حتی لذت برف بازی هم از بچه های امروزی گرفته شده...لذتی که میتونه جز بهترین خاطرات دوران کودکی باشه! هوای نسبتا بهاری زمستون فرصت خوبی بود برای پارک رفتن و دویدن شما (البته اگه از آلودگی هوا صرفنظر کنیم). پنجم دیماه داشتیم میرفتیم خونه عمه که با هم بریم پارک قیطریه. تو بزرگراه همت یه تصادف کوچولو داشتیم. اما تو، هم خیلی ترسیدی و هم خیلی ناراحت شدی. گریه میکردی و پشت سر هم میگفتی ماشینمون داغون شد، حالا چیکار کنیم! اونقدر ناراحتی کردی که بابا از ماشین پیادت کرد و بهت نشون داد که چیزی نشده و فقط یه کم خاک رو سپر ماشین نشسته...تا چند روز برای همه و با هیجان زیادی اتفاق اون روز رو تعریف میکردی....
21 بهمن 1393

دست از طلب ندارم...

آخرین ماه پاییز هم از راه رسید. پاییزی که هیچ شباهتی به پاییز دوست داشتنی ما نداشت، حتی از بارونهای  پاییزی هم خبری نبود. اما برای کودکی مثل تو که همیشه پر از شور و نشاط زندگیه، دنیا همیشه  قشنگه. هر روز تو راه برگشت از مهد کودک، اسم ماشینها رو می پرسیدی و برای من جالب بود که خودت رفتی سراغ یادگیری مدل ماشینها. پراید، پژو 206 و 405، پرشیا، پیکان، سمند، وانت (ماشین لیوانی) و زانتیا رو یاد گرفتی. به زانتیا هم میگی دوست من! در ضمن خیلی سوال میپرسی، پشت سر هم....چرا، چیه، کیه، کجا، کی، چه جوری...گاهی از این همه سوال گیج و کلافه میشم...خودت متوجه میشی و با یه حالت خاصی، میگی مامان قشنگ من، مامان عزیز من که خیلی مهربونی، حالا بیا یه نقاش...
5 بهمن 1393

یک ماه دلگیر

باز هم سرماخوردگیهای پشت سر هم تو و کلافگی من و بابا از بس بردیمت دکتر و تو خواب و بیداری بهت دارو دادیم. نمیدونم همه بچه هایی که مهد میرن، مثل تو اینقدر مریض میشن. وقتی تو خواب مجبورم بهت شربت بدم، عذاب وجدان میگیرم. این کار سخت همیشه با مامانه و من اون لحظه احساس میکنم مامان خوبی نیستم، شاید کوتاهی میکنم که تو یه روز بدون آنتی بیوتیک نداری... روز عاشورا مامانم شله زرد نذر داشت و تو هم دوباره سر دیگ از خدا انگری برد خواستی..مدل جنگ ستاره دو. هر چی سعی میکنیم کمتر با انگری بردها مشغول باشی، نمیشه. هر اسباب بازی فقط چند روز برات تازگی داره و دوباره میری سراغ انگری بردها. این روزها از ماشینهای کارتون cars یا به قول خودت همکارهای مک کوئین خی...
13 دی 1393

سه سال و نیمه مهربان من

هفته آخر شهریور راهی رامسر شدیم. خوشبختانه جاده خلوت بود و هوا عالی و تو اصلا خسته نشدی. تا میرسیم میری کنار دریا برای سنگ انداختن تو آب و به قول خودت  بپر بپر هم که برنامه همیشگیت است. این بار خوردن بستنی لیوانی با دو طعم توت فرنگی و طالبی هم به علاقه مندیهایت اضافه شد. روز اول مهر هم با هم رفتیم شهربازی تا به جای شلوغی و ترافیک تهران، این روز قشنگ رو با نسیم دلنشین دریا و آسمون آبی شروع کنیم. سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت چون میتونستیم زمان بیشتری با هم باشیم، بدون دغدغه کار خونه و درس و دانشگاه مامان. گاهی پیاده برمیگشتیم و تو راه با هم شعر و آواز میخوندیم و تمشک میخوردیم (به آلبالو خشک میگی تمشک). پشت هتل رامسر هر سال با ا...
7 دی 1393

قلبم رو تکراره

این روزها علاقه خاصی به نقاشی و رنگ آمیزی پیدا کردی. شبکه پرشین تون یه برنامه آموزش نقاشی داره. همزمان با برنامه شروع میکنی به نقاشی و تقریبا نود درصد مثل نمونه نقاشی میکشی. خیلی هم با دقت رنگ میکنی و سعی میکنی هر چیزی رو به رنگ واقعی خودش رنگ کنی. البته فعلا ماژیک و مداد شمعی از هر چیزی برات مناسبتره چون نوک تمام مداد رنگیهات میشکنی تا تند تند بتراشی... یه بار خودم صورتت رو نقاشی کردم...خوشت اومد و هر شب میگفتی مامان با وسایلت من رو شکل پیشی کن کارتون my little pony شدیدا ذهن و فکرت رو درگیر کرده و از همه بیشتر از اسب سفیدی که مژه های خیلی بلندی داره و به قول خودت خیلی خانومه خوشت اومده...سفارش عروسکهاش رو هم به خاله دادی تا برات...
12 مهر 1393

رایان کوچولو تولدت مبارک عزیزم

میخوام این پست رو با یه خبر خیلی خوب شروع کنم. روز سوم مرداد نی نی کوچولوی ناز خواهر عزیزم (رایان) به سلامت دنیا اومد و دل همه ما رو شاد کرد. برای خواهر خوبم خیلی خوشحالم. فقط حیف و افسوس که کنار هم نیستیم تا از نزدیک حسابی رایان کوچولو رو ببوسیم و بغلش کنیم....وقتی با وب کم و برای اولین بار رایان رو دیدیم، آریام حس بزرگتری بهش دست داده بود و میگفت چطوری فندق باب اسفنجی!! (وقتی آریام کوچکتر بود، ما بهش فندق میگفتیم). بعد هم گفت فردا سوار هواپیما بشیم و بریم خونه خاله مهسا...دلم خیلی براشون تنگ شده... رایان توپولی که الهی خاله فداش بشه چند ساعت بعد از تولد...برای دیدنت لحظه شماری میکنم عزیزم پسر خوشگلم این روزها با علاقه خاصی میری ...
12 شهريور 1393

تیر ماه داغ داغ

پسر شیطون مامان، تقریبا تمام روزهای تیرماه مریض بودی و هر جور آنتی بیوتیکی رو تو این مدت خوردی. نمیدونم چرا تو این فصل گرم و ماه داغ اینقدر سرما خوردی! یه بار هم دکتر پنی سیلین داد که خدا میدونه با چه ترسی راضی به این کار شدیم...بار آخر دکتر برات آزمایش خون داد تا مطمئن بشه عفونت خاصی نداری...از در ورودی آزمایشگاه شروع کردی به گریه و ناراحتی و پشت سر هم میگفتی من آزمایش خون نمیدم. وقتی داشتند ازت خون میگرفتند اونقدر جیغ زدی که تمام بدنت خیس عرق شد و تب 40 درجه ات موقتی پایین اومد. وسط گریه هات چشمت افتاد به یه ظرف آب نبات و گفتی من از اون آب نباتها میخوام، سبز باشه....تو اوج ناراحتی همه از حرفت خندیدیم...وقتی منتظر بودیم تا جواب آزمایش حاضر ...
22 مرداد 1393