تاريخ : | | نویسنده : مامانی

امسال لحظه تحویل سال، ساعت دو و پانزده دقیقه نیمه شب بود. ساعت یازده شب از خستگی و انتظار خوابت برد. منتظر بهار خانوم بودی که بیاد و همه جا رو سبز کنه و عمو نوروز که عیدیهات رو بیاره، چون ما بهت گفته بودیم وقتی بهار بیاد، عمو نوروز هم میاد و برای همه بچه ها عیدی میاره. اونقدر پرسیدی پس کی عید میشه و کی بهار و عمو نوروز میان که خسته شدی و نشد که سر سفره هفت سین کنار ما باشی. جات خیلی خالی بود پسر مهربونم. در عوض مامان و بابا از صمیم قلب و با تمام وجود برات دعا کردند که همیشه شاد و سلامت باشی!

صبح اولین روز بهار، تا چشم باز کردی پرسیدی بالاخره بهار اومد؟ و با عجله رفتی سراغ عیدیهات. یه سری لگوی جدید از طرف مامان، دو تا شمشیر و یه خوک سبز گنده هم از طرف بابا. خیلی خوشت اومد، به خصوص از شمشیر جنگ ستاره ها که هم صدا داشت و هم نورهای رنگی.

امسال هوا خیلی سرد بود و بیشتر روزها هم بارون اومد. مجبور بودیم تو خونه بمونیم و این برای تو که عاشق کنار دریا و بیرون رفتن هستی، اصلا خوشایند نبود. البته هر روزی که هوا آفتابی و گرم شد، رفتیم برای شهربازیها و سنگ انداختن تو دریا که برای تو یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست. این بار از سرسره بادی هم خوشت اومد و وقتی برای اولین بار تجربه کردی، دیگه حاضر نبودی بازی رو تموم کنی. دو سه روزی هم پدر جون اومد رامسر. اونقدر دوستت داره که ترافیک ده ساعته رو به عشق دیدن نوه خوشگلش تحمل کرد. با وجود پدر جون بهت خیلی خوش میگذره چون هر کاری بخوای برات انجام میده و هر چی بگی، گوش میکنه (گاهی من نمیدونم چیکار کنم، چون این جور وقتها به حرفهای من توجه نمیکنی).

یه روز هم رفتیم سمت شهر نور، پیش دوستت النا. روز قبلش به همه میگفتی میخوام برم پیش دوست خودم النا. ولی نمیدونم چرا فقط چند دقیقه اول با هم دوست هستید و بعدش سر هر چیزی از هم ناراحت میشدین.

برنامه کلاه قرمزی رو کم و بیش دنبال کردی اما بیشتر از تیتراژ حاشیه خوشت اومده بود که اسکلت داشت. تازگیها به اسکلت توجه خاصی داری. هم برات جالبه و هم تا حدودی ازش میترسی. البته برات توضیح دادیم که اسکلت چیه و چه کار میکنه، ولی خوب درک بعضی از چیزها هنوز برات خیلی سخته! یه روز پرسیدی اسکلت پدر جون سبیل هم داره!

یه روز رفتیم قلعه مارکوه که تا قلعه حدود دویست تا پله داشت و خودت همه پله ها رو بالا رفتی و پایین اومدی. از بالای کوه تمام شهر رامسر و چابکسر زیر پامون بود. جالب بود و این شد اولین کوه پیمایی شما، آریام عزیزم.

بعد از یه کوه پیمایی طولانی، حسابی گرمت شده بود و خسته شدی

امسال نشد روز سیزده بدر بریم پیک نیک و چادر بزنیم، چون روز قبلش تا صبح بارون اومد و هوا سرد بود. البته رفتیم سمت ییلاق جواهرده که یه دوری بزنیم و دیدیم اونجا هوا عالیه، آفتابی و گرم. اما برای ناهار برگشتیم رامسر و ناهار رو دور هم خونه عمه منصوره خوردیم. جمعه 14 فروردین ساعت شش صبح راهی تهران شدیم تا با یه دنیا آرزوهای خوب، سال جدید رو شروع کنیم.





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

این هم از اسفند ماه. ماهی که به خاطر سرماخوردگیهای مکررت دیگه مهد نرفتی و موندی خونه. و این شروع وابستگی زیاد تو به سی دی و کامپیوتر شد. هوا آلوده بود و نمیشد بیرون رفت. خودت هم اونقدر ضعیف شده بودی که میترسیدم بیرون ببرمت. چند روزی تا چشم باز میکردی، میرفتی سراغ کارتون انگری بردها. ولی نمیدونم چی شد که یه شب از یه کارتون ترسیدی و دیگه نگاه نکردی. در عوض رفتی سراغ باب اسفنجی و تک تک جملاتشون رو حفظ کردی که گاهی چندان خوشایند نیستند. ولی فهموندن اینکه بعضی جملات مناسب و خوب نیستند، کار سختیه...چون همه جا تکرار میشه، حتی از برنامه های کودک تلویزیون.

اولین نقاشی آریام از پدر جون

هشتم اسفند رفته بودیم خونه پدر جون. بالاخره برف در حدی شد که تونستی یه آدم برفی بسازی که اندازش تا کمرت میرسید. بعد هم تا عصر از پشت پنجره نگاه میکردی که آب شده یا نه! پانزدهم اسفند هم دوستت النا با مامان و باباش اومدند خونه ما. پدر جون هم بود و به همه خوش گذشت. البته صرفنظر از دعواهای کودکانه شما وروجکها. برای چهارشنبه سوری هم رفتیم پیش پدرجون که برات کلی ترقه و فشفشه بی خطر و بالن آرزو گرفته بود. البته بابا مجید هم از این بالنها خریده بود. اول رفتیم رو پشت بوم برای هوا کردن بالنها. صدای ترقه اذیتت کرد و گوشات رو گرفتی و با زحمت زیاد تونستیم راضیت کنیم تا کنارمون بمونی و بالن هوا کنی. وقتی میگفتیم آروز کن، میگفتی خدایا یه رحمی به ما بکن، بالن ما هوا بره. از پرواز بالنها خیلی خوشت اومده بود. تو آسمون پر بود از بالنهایی که حتما به هر کدومشون کلی آرزو گفته شده بود. بعد هم بابا و پدر جون آتش درست کردند و از روش پریدیم. چند نفر دیگه هم اومدند تا از رو آتش بپرند...ناراحت میشدی و میگفتی آتیش خودمه! پدر جون و بابا تمام تلاششون رو کردند تا بهت خوش بگذره و برات خاطره خوبی بشه.

هفته آخر مامان شروع کرد به خونه تکونی. شما هم خیلی دوست داشتی که تو کارا کمکم کنی، به خصوص وقتی میخواستم کمد لباسها و اسباب بازیهات رو جمع و جور کنم. یه سری از اسباب بازیهات جمع شدند و تو کمدت اسباب بازیهای جدید گذاشتیم. خیلی خوشت اومده بود و دوست داشتی به همه نشون بدی.

امسال تصمیم گرفتیم قبل از تحویل سال بریم رامسر. جمعه 29 اسفند ساعت حدود یازده صبح راه افتادیم. خیلی وقت بود جاده چالوس رو اینجوری ندیده بودیم. خلوت و بارون زده. البته یه مسیری هم برف شدیدی میومد که خواب بودی و ندیدی. ساعت چهار بعد از ظهر رسیدیم و آماده شدیم برای لحظه تحویل سال. مامان جون هم از اینکه کنارش بودیم، خیلی خوشحال بود. امیدوارم امسال، سال خیلی خوبی برای همه باشه. اونقدر خوب که آخر سال همه با لبخند، روزهای گذشته رو به خاطر بیارن....چهل و هفت ماهگیت مبارک عزیز دلم (28 اسفند 93)





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

پسر نازنینم، روزها اونقدر با سرعت میان و میرن که گاهی حس میکنم بدون اینکه بتونم از لحظه لحظه زندگی لذت ببرم، دارم همه چی رو از دست میدم...و مهمتر از همه چیز، کودکی کردن پا به پای تو.

بهمن ماه هم تموم شد. بدون برف و سرما. البته گاهی بارون اومد و یه جاهایی هم برف. ولی ما امسال برفی ندیدیم و تو هنوز منتظر درست کردن یه آدم برفی هستی!

این روزها حرفهای قشنگی میگی...اگه کار بدی انجام بدی، فوری خودت معذرت خواهی میکنی و میگی شیطونه زد به لوزم...بعد هم میگی برم که انگری بردها کار عقب افتاده دارند. و گاهی که بابا خیلی خسته است، میری تو بغلش و میگی بهت جون دادم. و چند جمله دیگه: امروز، روز روزگاریه منه...من متعقدم که...من همه رو خیلی دوست دارم، چون قلبم خیلی مهربونه...

دهم بهمن با هم رفتیم نمایشگاه کودک. چون خیلی طولانی و شلوغ نبود، خسته نشدی و برات جذابیت داشت. یه بادکنک گرفتی و کلی ذوق کردی، انگار این اولین بادکنک عمرت بود. چند تا ماهنامه نبات کوچولو که نداشتی و یه کم خرت و پرت دیگه. از اونجا هم رفتیم پارک لاله و تو حسابی بازی کردی. روز خوبی بود. وقتی برگشتیم خونه به بابا گفتی جات خالی بود بابا جونم، خیلی خوش گذشت.

و اما روز 18 بهمن که بدترین روز این ماه بود. صبح با دل درد و ناراحتی بیدار شدی. شب قبل هم حالت به هم خورده بود. من با ترس و دلهره بردمت دکتر. بعد از کلی معاینه، دکتر گفت مشکوک به آپاندیس هستی و اگه تا دو ساعت دیگه خوب نشدی باید آزمایش بدی و سونوگرافی کنی. دنیا دور سرم چرخید. اول عکس رادیولوژی، بعد آزمایش و آخر هم سونوگرافی. چون دو روز قبل برای چک آپ، آزمایش داده بودی، خیلی سخت بود که دوباره ازت خون بگیرن...برای سونوگرافی هم اول خندیدی و گفتی قلقلکت میاد، ولی بعد که ژل به شکمت میخورد، با ناراحتی میگفتی نمیخوام سردم بشه، دوست ندارم. ساعت هشت شب با جواب تمام آزمایشات، رفتیم دکتر و گفت چیزی نیست و فقط یه نوع سرماخوردگیه ویروسیه...نمیدونستم تو اون لحظه باید چیکار کنم! فقط هزار بار خدا رو شکر کردم که همه چی به خیر گذشت...

تصمیم گرفتیم دیگه مهد نذاریمت ولی خیلی به مهد وابسته شدی و میگی من باید حتما برم. باید به کارام برسم و زبان بخونم و دوستهام رو ببینم. برای اینکه کمی از مهد دورت کنیم، بابا هر روز برات کلی کارتونهای جدید انگری برد میاره. تو هم خیلی دوست داری و با علاقه تماشا میکنی.

این هم چهل و شش ماهگیت عزیز دلم که از همه دنیا برام عزیزتری و دوست دارم دنیا رو با تمام خوبیهاش به پات بریزم. همیشه دعا میکنم که تنت سلامت و دلت شاد باشه که بزرگترین و بهترین نعمت خداست (28 بهمن 93).





[موضوع : ]

زمستون هم از راه رسید. یه زمستون بدون برف و سرما. حتی لذت برف بازی هم از بچه های امروزی گرفته شده...لذتی که میتونه جز بهترین خاطرات دوران کودکی باشه!

هوای نسبتا بهاری زمستون فرصت خوبی بود برای پارک رفتن و دویدن شما (البته اگه از آلودگی هوا صرفنظر کنیم). پنجم دیماه داشتیم میرفتیم خونه عمه که با هم بریم پارک قیطریه. تو بزرگراه همت یه تصادف کوچولو داشتیم. اما تو، هم خیلی ترسیدی و هم خیلی ناراحت شدی. گریه میکردی و پشت سر هم میگفتی ماشینمون داغون شد، حالا چیکار کنیم! اونقدر ناراحتی کردی که بابا از ماشین پیادت کرد و بهت نشون داد که چیزی نشده و فقط یه کم خاک رو سپر ماشین نشسته...تا چند روز برای همه و با هیجان زیادی اتفاق اون روز رو تعریف میکردی. امیدوارم خاطرات ناخوشایند زود از ذهنت پاک بشه و فراموش کنی پسر نازنینم.

گربه گرسنه پارک که داشت پفیلای کره ای میخورد و تو نگران همه  گربه هایی که گوشت نخوردند

گاهی حرفهایی میزنی که ما واقعا تعجب میکنیم که این حرفها رو از کجا یاد گرفتی. البته بیشترش حرفهای خود ماست که در موقعیتهای مختلف به زبون میاری. یه روز گفتی مامانم من از تو افتخار میکنم. وقتی از یه چیزی خیلی خوشت میاد و لذت میبری، به اونهایی که برات مهم هستند میگی جاتون خالی، جاتون رو خیلی خالی کردیم. یه بار هم بهت گفتم کوچولوی من...اصلا خوشت نیومد. اخم کردی و با ناراحتی گفتی من بزرگم. گاهی اصلا اجازه نمیدی کمکت کنیم و با جدیت میگی من خودم بزرگم، میتونم کارام رو بکنم. اما امان از وقتی که تنبل میشی و هیچ کاری انجام نمیدی...

چسبوندن و کندن برچسبها میتونه زمان زیادی سرگرمت کنه...تمام خونه پر شده از برچسبهای انگری برد

اولین نقاشی با گواش که بدون کمک کشیدی(18 دیماه)

روز هجدهم دیماه که هوا نسبتا سرد بود رفتیم تئاتر خرس آرکانسا تو پارک لاله. حدود یه ساعت زودتر رسیدیم و چون هوا سرد بود، نتونستیم بریم پارک برای بازی و تو سالن منتظر موندیم. حوصله ات سر رفته بود و همش میپرسیدی پس کی نمایش شروع میشه....بالاخره بعد از کلی انتظار و تاخیر، نمایش شروع شد. اما نفهمیدم چی ناراحتت کرد که زدی زیر گریه و گفتی بریم خونه. اونقدر ناراحت بودی که حتی حاضر نشدی یک دقیقه بیشتر نمایش رو تماشا کنی. خلاصه مجبور شدیم برگردیم خونه و من ناراحت از اینکه اصلا بهت خوش نگذشت و نشد روز خوبی داشته باشی. 

بیست و سوم دیماه النا دوستت تنهایی اومد خونه ما و این اولین مهمون کوچولوی ما بود. اونقدر هیجان داشتی و ذوق کرده بودی که هر چی گفتم یه کوچولو بخواب تا دوستت بیاد، قبول نکردی. این اولین بار بود که یه بچه همسن و سالت میومد پیش ما. تجربه خوبی بود و به هر دوی شما خیلی خوش گذشت. کلی بازی کردین، کاج رنگ کردین، حباب بازی کردین و کارتون دیدین. اونقدر شیطونی کردی و انرژی سوزوندی که شب ساعت هشت و ربع خوابیدی. باورم نمیشد که اون ساعت تو خواب باشی. 

دو تا شیطون و ووروجک مشغول خوردن بستنی و تماشای کارتون. تنها دقایقی که ساکت نشستین

آریام قشنگم...چهل و پنج ماهه شدی و من یاد چهل و پنج روزگیت افتادم. چقدر روزها زود میگذره. اون روزها تو ساکت بودی و تنها چیزی که نمیدونستی، شیطونی بود. دوست داشتم زودتر بزرگ بشی، راه بری، حرف بزنی و شلوغ کنی. حالا گاهی از دست کارات گریه ام میگیره و نمیدونم چه جوری باید سرگرمت کنم. گاهی اونقدر حرف میزنی و سوال میپرسی که کلافه میشم. ولی میدونم که این روزها بهترین روزهای عمر ماست. لحظه هایی که کنار هم هستیم و از با هم بودن لذت میبریم. کاشکی همیشه دنیا اینقدر زیبا باشه (28 دی 93).





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

آخرین ماه پاییز هم از راه رسید. پاییزی که هیچ شباهتی به پاییز دوست داشتنی ما نداشت، حتی از بارونهای  پاییزی هم خبری نبود. اما برای کودکی مثل تو که همیشه پر از شور و نشاط زندگیه، دنیا همیشه قشنگه. هر روز تو راه برگشت از مهد کودک، اسم ماشینها رو می پرسیدی و برای من جالب بود که خودت رفتی سراغ یادگیری مدل ماشینها. پراید، پژو 206 و 405، پرشیا، پیکان، سمند، وانت (ماشین لیوانی) و زانتیا رو یاد گرفتی. به زانتیا هم میگی دوست من! در ضمن خیلی سوال میپرسی، پشت سر هم....چرا، چیه، کیه، کجا، کی، چه جوری...گاهی از این همه سوال گیج و کلافه میشم...خودت متوجه میشی و با یه حالت خاصی، میگی مامان قشنگ من، مامان عزیز من که خیلی مهربونی، حالا بیا یه نقاشی برام بکش! به رنگ آمیزی و نقاشی خیلی علاقه پیدا کردی و پیشرفتت هم عالی بوده. منم هر چند روز از تمام نقاشیهات عکس میگیرم تا یادگاری بمونه. 

14 آذر، کاخ سعدآباد، اونقدر بهت خوش گذشت که دلت نمیخواست برگردی خونه و میگفتی همین جا بمونیم

روی یه نیمکت نشستیم برای استراحت. در عرض چند دقیقه، حدود پنجاه تا کلاغ دورت جمع شدند (تعدادشون خیلی بیشتر از این شد) برای خوردن پفیلا و با اینکه خودت خیلی پفیلا دوست داری، اما با بخشندگی تمام اونها رو با کلاغهای گرسنه باغ شریک شدی. چند تا عکاس هم شروع کردند به عکاسی از این سوژه جالب و زیبا.

هجدهم آذر رفتیم خونه دوستت النا و تو کلی هیجان داشتی و میگفتی میخوایم خانوادگی بریم مهمونی. فکر کنم این اولین مهمونی بود که بهت خیلی خوش گذشت، چون یه هم بازی داشتی. 

بیست و یکم آذر ماه با عمه مریم و الناز رفتیم پارک پردیسان. برای اولین بار وسطی بازی کردیم و تو اجازه نمیدادی ما دست به توپ بزنیم و میخواستی توپ فقط دست خودت باشه. این هم درختی که مثل یه نشونه، بلند شدن قدت رو نشون میده...

تا چند وقت پیش از این عروسکها خوشت نمیومد، اما حالا با اشتیاق میری کنارشون و عکس میگیری

بیست و ششم آذر تو مهد کودک، جشن یلدا داشتین. وقتی اومدم دنبالت با یه کاردستی و تاج یلدا و یه دنیا هیجان دویدی سمت من تا بهم بگی مامان میدونی یلدا بلندترین شب ساله! همون شب بابا هم برات کلی برچسب انگری برد خرید. یه برچسب بزرگ که چسبوندی به تختت و یه عالمه برچسب ریز و درشت که چسبیدند به کمدت. عاشق این هستی که برچسبها را برداری و دوباره بذاری یه جای دیگه. این کار میتونه مدت زیادی سرگرمت میکنه. 

از بیست و سوم آذر هم شروع کردیم به حفظ کردن غزلیات حافظ. چون دیدم ذهنت اونقدر پاکه که هر چیزی رو بشنوی، خیلی زود حفظ میکنی. روز اول یه بیت یاد گرفتی و فهمیدم که به این کار علاقه داری (دست از طلب ندارم تا کام من برآید....یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید). بیست و هفتم آذر هم رفتیم رامسر و مثل همیشه خیلی خوش گذشت و هوایی تازه کردیم. شب یلدا برای همه حافظ خوندی و من و بابا چقدر ذوق کردیم و لذت بردیم. البته نشد ازت یه عکس تکی بگیریم چون اون شب فقط دوست داشتی تو همه عکسها باشی به جز عکس خودت.

این ماه هم گذشت و تا سال جدید فقط مونده سه ماه زمستون که تا چشم بهم بزنیم تموم شده و داریم برای سال جدید آماده میشیم. پسر کوچولوی نازنینم، چهل و چهار ماهه شدی و من با تمام وجودم دوست دارم تا تو از لحظه لحظه سالهای کودکی ات لذت ببری تا وقتی بزرگ شدی و مشغول مسایل کوچک و بزرگ زندگی، با خودت لبخند بزنی و خوشحال باشی از مرور روزهای خوش خردسالی ات...(28 آذر 93).

 





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

باز هم سرماخوردگیهای پشت سر هم تو و کلافگی من و بابا از بس بردیمت دکتر و تو خواب و بیداری بهت دارو دادیم. نمیدونم همه بچه هایی که مهد میرن، مثل تو اینقدر مریض میشن. وقتی تو خواب مجبورم بهت شربت بدم، عذاب وجدان میگیرم. این کار سخت همیشه با مامانه و من اون لحظه احساس میکنم مامان خوبی نیستم، شاید کوتاهی میکنم که تو یه روز بدون آنتی بیوتیک نداری...

روز عاشورا مامانم شله زرد نذر داشت و تو هم دوباره سر دیگ از خدا انگری برد خواستی..مدل جنگ ستاره دو. هر چی سعی میکنیم کمتر با انگری بردها مشغول باشی، نمیشه. هر اسباب بازی فقط چند روز برات تازگی داره و دوباره میری سراغ انگری بردها. این روزها از ماشینهای کارتون cars یا به قول خودت همکارهای مک کوئین خیلی خوشت اومده...همه رو برات گرفتیم به جز سلطان که هر چی گشتیم پیدا نکردیم و تو هر روز سراغش رو میگیری.

تو این ماه مرتضی پاشایی هم رفت...همگی ناراحت بودیم. وقتی من گریه میکردم، میپرسیدی چی شده مامان عزیزم...میگفتم هیچی پاشایی مریضه، ناراحتم. بعد خودت به همه میگفتی پاشایی مریضه، باید براش دعا کنیم، خوب بشه. میومدی تو بغلم و میگفتی مامان عزیزم اشکهات رو پاک کن و با دستهای کوچولوت سعی میکردی چشمهای مامان رو پاک کنی...خیلی سعی میکردم به خاطر تو خوددار باشم، اما نمیشد. تو هم چند تا از آهنگهای پاشایی رو حفظ بودی و تا سوار ماشین میشدیم، آهنگ نگران منی رو میخواستی، اونهم نه یه بار...چند بار پشت سر هم. چند روزی که گذشت، دیگه اجازه ندادیم پاشایی گوش کنی...

آخرهای ماه هم مامان بزرگ رفت پیش خاله مهسا...تو هم یه لیست از انگری بردها بهش دادی تا برات بیاره. برای رایان و خاله مهسا نقاشی کشیدی و کارت تبریک فرستادی. وقتی من داشتم میرفتم فرودگاه و باهات خداحافظی کردم، گفتی مامان بهت خوش بگذره پیش خاله مهسا و رایان...ولی چند دقیقه بعد زدی زیرگریه که مامانم دلم برات تنگ میشه، نرو...کلی برات توضیح دادیم تا قانع شدی که من جایی نمیرم و زود برمیگردم.

شاید این کوتاه ترین پست وبلاگت باشه.به خاطر ناخوشی تو و آلودگی هوا، نه جایی رفتیم و نه تو حال شیطونی و کارهای جدید داشتی. امیدوارم ماه بعد پر باشه از روهای خوب و شاد، چهل و سه ماهه مامان (28 آبان 93).

این عکسها رو تو مهد گرفتند

آریام مرد کوچک ما

آریام

فقط مامان و بابا معنی این نگاه و چشمهای گرد شده ات رو میدونند

Ariam

 





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

هفته آخر شهریور راهی رامسر شدیم. خوشبختانه جاده خلوت بود و هوا عالی و تو اصلا خسته نشدی. تا میرسیم میری کنار دریا برای سنگ انداختن تو آب و به قول خودت  بپر بپر هم که برنامه همیشگیت است. این بار خوردن بستنی لیوانی با دو طعم توت فرنگی و طالبی هم به علاقه مندیهایت اضافه شد. روز اول مهر هم با هم رفتیم شهربازی تا به جای شلوغی و ترافیک تهران، این روز قشنگ رو با نسیم دلنشین دریا و آسمون آبی شروع کنیم. سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت چون میتونستیم زمان بیشتری با هم باشیم، بدون دغدغه کار خونه و درس و دانشگاه مامان. گاهی پیاده برمیگشتیم و تو راه با هم شعر و آواز میخوندیم و تمشک میخوردیم (به آلبالو خشک میگی تمشک).

پشت هتل رامسر

هر سال با این آقا شیره یه عکس یادگاری میگیری

پارک هتل رامسر، با منظره کوه و هوای عالی بهترین پارک برای بازی

عاشق گلی، به خصوص وقتی برای مامان باشه

شهربازی تله کابین رامسر، اولین روز ماه مهر

با تمام مجسمه های پارک، عکس گرفتی اما نمیشه همه رو اینجا گذاشت

از این ماشین سواری خوشت اومد و دوبار سوار شدی

برای اولین بار تنها نشستی و من تمام مدت نگرانت بودم چون احساس کردم سرگیجه گرفتی

وقتی از رامسر برگشتیم، رفتیم دیدن مادربزرگ من که ناخوش بود و کسالت داشت. رفتار اون شب تو با مامانی خیلی عجیب بود. بدون اینکه ما حرفی بزنیم، مامانی رو نوازش میکردی و میبوسیدی و سعی میکردی با اسباب بازیهات سرگرمش کنی. موقع شام گفتی بیچاره مامانی چرا نمیاد شام بخوره و خلاصه همه حواست به مامانی بود. فردای اون روز، مامانی فوت کرد و ما متوجه علت رفتارت شدیم. فرشته کوچولوی مامان، چه قلب مهربون و دل بزرگی داری...تو چیزی رو احساس کردی که هیچ کدوم از ما حتی فکرش رو هم نمیکردیم.

هفدهم مهر رفتیم سینما برای دیدن فیلم شهر موشها تا حال و هوامون کمی عوض بشه. این اولین تجربه سینما رفتنت بود و من نگران صندلیهای سالن بودم که برای بچه مناسب نیستند. اما خوشبختانه صندلیهای سالن سینما کوروش راحت بودند و تو به جز صحنه هایی که اسمش رو نبر داشت، تنها رو صندلیت نشستی. اگر اون گربه های زشت و سیاه نبودند، خاطره خوبی برات میشد، اما وجود اونها باعث شد که دیگه اسم این فیلم رو نیاری....از بین شخصیتهای فیلم، فقط از نارنجی خوشت اومده بود و میگفتی خیلی مامان مهربونیه....چند روزی من یا مامان نارنجی بودم یا اسب سفید کارتون My little pony چون مژه های بلندی داشت و خیلی خانوم بود. اگر عادی باهات حرف میزدم با اعتراض میگفتی باز که مامان معمولی شدی!

کلاس مهد کودکت عوض شد و یه سطح بالاتر رفتی. از قبل، خودت مربیت رو انتخاب کرده بودی و میخواستی بری کلاس پانیذ جون. به مربی مهدت خیلی وابسته میشی و اونها هم خیلی دوستت دارند. هر روز هم زبان داری و با علاقه خاصی، یاد میگیری. معلم زبانت میگفت اولین نفری هستی که جواب میدی و شعر میخونی. البته این ماه نیمه وقت رفتی و به خاطر سرماخوردگی و یه بیماری ویروسی دستگاه گوارش، دو هفته هم مهد نرفتی. هم واکسن زدی و هم آمپول و هر بار میخواستی فرار کنی و میگفتی عزیز من، این کار رو با من نکنید و من نمیدونستم اون لحظه باید بخندم یا گریه کنم...

سه سال و نیمه شدی دنیای من...دوستت دارم هر روز یک دنیا بیشتر. کاش میتونستم کاری کنم تا دوران شیرین کودکی برایت زیباترین روزهای عمرت شود. از کودکی ات لذت ببر و شاد باش، هر چند گاهی صبرم تمام میشود اما توجهی نکن...خودت باش و خواسته های کودکی ات (28 مهر 93).





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

این روزها علاقه خاصی به نقاشی و رنگ آمیزی پیدا کردی. شبکه پرشین تون یه برنامه آموزش نقاشی داره. همزمان با برنامه شروع میکنی به نقاشی و تقریبا نود درصد مثل نمونه نقاشی میکشی. خیلی هم با دقت رنگ میکنی و سعی میکنی هر چیزی رو به رنگ واقعی خودش رنگ کنی. البته فعلا ماژیک و مداد شمعی از هر چیزی برات مناسبتره چون نوک تمام مداد رنگیهات میشکنی تا تند تند بتراشی...

یه بار خودم صورتت رو نقاشی کردم...خوشت اومد و هر شب میگفتی مامان با وسایلت من رو شکل پیشی کن

کارتون my little pony شدیدا ذهن و فکرت رو درگیر کرده و از همه بیشتر از اسب سفیدی که مژه های خیلی بلندی داره و به قول خودت خیلی خانومه خوشت اومده...سفارش عروسکهاش رو هم به خاله دادی تا برات بیاره...

24 شهریور یه ترس و دلهره حسابی به ما دادی. از رو صندلی پریدی پایین و رو دست راست افتادی زمین. نیم ساعتی گریه کردی و یه کم آروم شدی. گفتیم بریم خونه عمه شاید حواست پرت بشه و آرومتر بشی. اما خیلی بیقراری کردی و مجبور شدیم بریم بیمارستان تا از دستت عکس بگیریم. دکتر شیفت گفت ظاهرا که چیزی نیست اما باید دکتر ارتوپد هم حتما معاینه ات کنه. خلاصه تا فردا که رفتیم دکتر و گفت فقط یه ضرب دیدگی شدیده، مردیم و زنده شدیم. نمیدونیم از دست این شیطنتهای تو چیکار کنیم. دایم داری از رو مبل و صندلی میپری و پشتک میزنی و با اینکه دیدی ممکنه چقدر درد داشته باشه، باز هم شروع کردی از رو صندلی بالا رفتن....خدا حافظ همه شما وروجکها باشه...

خودت موقع خواب بالشتت رو گذاشتی زیر دستت...خیلی درد داشتی کوچولوی من

برات آلبالو خشک گرفتم، خیلی خوشت اومد و به بابا گفتی امروز تمشک خوردم، جات خالی بود بابا. کلمه دقیقا هم شده ورد زبونت. میگی مامان دقیقا منظورم همین بود....دقیقا پشتم میخاره...دقیقا همین کاتون رو میخوام...یه چیزی هم میگی که ما آخر متوجه نشدیم منظورت چیه...میگی مامان یه حساسه (مثلا میگی گربه به موشه یه حساسه، این انگری برده به خوکه یه حساسه!)

آهنگ من عاشقت شدم از شاهین استو و قلبم رو تکراره از مرتضی پاشایی رو کاملا حفظ شدی و زمزمه میکنی و هنوز نشسته تو ماشین میگی لطفا شاهین استو و بعد قلبم رو تکراره...کاشکی میدونستی که قلب مامان برای تو همیشه رو تکراره و به قول خودت دنیا دنیا دوستت داره چهل و یک ماهه من (28 شهریور 93).
 





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

میخوام این پست رو با یه خبر خیلی خوب شروع کنم. روز سوم مرداد نی نی کوچولوی ناز خواهر عزیزم (رایان) به سلامت دنیا اومد و دل همه ما رو شاد کرد. برای خواهر خوبم خیلی خوشحالم. فقط حیف و افسوس که کنار هم نیستیم تا از نزدیک حسابی رایان کوچولو رو ببوسیم و بغلش کنیم....وقتی با وب کم و برای اولین بار رایان رو دیدیم، آریام حس بزرگتری بهش دست داده بود و میگفت چطوری فندق باب اسفنجی!! (وقتی آریام کوچکتر بود، ما بهش فندق میگفتیم). بعد هم گفت فردا سوار هواپیما بشیم و بریم خونه خاله مهسا...دلم خیلی براشون تنگ شده...

رایان توپولی که الهی خاله فداش بشه چند ساعت بعد از تولد...برای دیدنت لحظه شماری میکنم عزیزم

پسر خوشگلم این روزها با علاقه خاصی میری مهد و من دیگه خیالم راحته که تو مهد بهت خوش میگذره. هر هفته دو تا شعر یاد میگیری که یکیش واحد کاره و وقتی سرگرم بازی میشی همه رو با خودت زمزمه میکنی. دیگه با دوربین و عکس هم مشکلی نداری و خیلی وقتها خودت برای عکس گرفتن داوطلب میشی. تقریبا از همه شعرهایی که بلدی فیلم گرفتم تا یادگاری بمونه برای روزهای بزرگ شدنت. تو انگلیسی هم پیشرفتت عالی است. اگه حوصله داشته باشی جواب سوالهای ما رو به انگلیسی میدی. یه روز خاله مامان ازت پرسید چند سالته؟ گفتی I'm three years old. همه کلی ذوق کردند و بیشتر از همه مامان و بابا. یه روز گفتم پسرم بیا لباست رو عوض کنم، گفتی این Tshirt نه لباس. تعداد لغات انگلیسیت هر روز بیشتر میشه و با دیکشنری تصویری موبایل مامان خودت کلی کلمه یاد گرفتی. بعضی وقتها پشت سر هم میپرسیwhat is this و ما باید حتما به انگلیسی جوابت رو بدیم.

این هم مدل جدید تماشای تلویزیون

تعطیلات عید فطر راهی رامسر شدیم و با وجود یه ترافیک وحشتناک، بعد از ده ساعت رسیدیم. تو حسابی کلافه شده بودی و هر پنج دقیقه میپرسیدی اینجا نزدیک خونه مامان جونه؟ و ما تو ترافیک حتی صد متر هم نرفته بودیم. در عوض چند روزی که اونجا بودیم حسابی بهت خوش گذشت و تلافی همه چی شد.

شکار لحظه پریدن تایگر کوچولوی مامان (یه مدت از ما دُم میخواستی تا مثل ببر کارتون پوه بتونی اینجوری بپری)

ساحل پارک آبی رامسر

یه روز خیلی خوب تو ساحل چمخاله (خودت میگی چنخاله). حسابی آب بازی و شنا کردی و هر وقت هم خسته میشدی سوار استخرت، قایق سواری میکردی. وقتی از آب بیرون اومدی، سردت شد و گفتی دیگه بریم خونه. حسابی خسته و گرسنه شده بودی . ناهار کباب ترش خوردی و حسابی بهت مزه داد (کلا کباب خوری عزیرم!)

این تیشرت انگری برد سوغاتی بود و برای جند روز تو حاضر نبودی عوضش کنی

ییلاق جواهرده

روز سالگرد ازدواج مامان و بابا یه جشن کوچک سه نفره گرفتیم و تو از وقتی از مهد اومدی گفتی  Happy Anniversary و منتظر شروع شدن جشن بودی. از اونجاییکه تازگیها از عکس خوشت اومده، اجازه نمیدادی ما یه عکس دو نفره بگیریم. مامان و بابا عاشقت هستند پسر کوچولوی قشنگم که وجود مهربونت گرمی بخش زندگیمون شده و در کنارت همه خوبیهای دنیا رو داریم. بعد از اینکه کیک رو بریدیم، یه شمع دیگه گذاشتیم رو کیک و تو تا دلت خواست فوت کردی و خندیدی. شب خوبی بود و بهمون خیلی خوش گذشت.

بیست و سوم مرداد از طرف دوستت النا دعوت شدی به یه پارک برای آب بازی. تو هم که عاشق آب و آب بازی، حسابی بهت خوش گذشت و تا دلت خواست به همه آب پاشیدی.

بیست و نهم مرداد رفتیم تئاتر، من و تو تنهایی (تئاتر کلوچه دارچینی، مرکز تئاتر کودک، خیابان خالد اسلامبولی). نمایش خوبی بود ولی وقتی آقا موشه گفت الان میام خوراکیهای بچه ها رو بگیرم، زدی زیر گریه و گفتی نه...خواراکیهای خودمه، میخوام خودم بخورم. بعد هم گفتی این موشه خیلی بدجنسه، من اصلا دوستش ندارم. اما وقتی نمایش تموم شد،اولین نفری بودی که با آقا موشه عکس گرفتی.

چهل ماهه شدی دنیای من و برای ما چقدر شیرین و لذت بخشه وقتی تمام خاطرات روزهای با تو بودن رو مرور میکنیم. حالا اونقدر بزرگ شدی که وقتی بابا نیست میگی مامان من مواظبتم. مفهوم پیر شدن رو فهمیدی و بعضی وقتها با یه حالتی میگی مامان قول بده هیچ وقت پیر نشی که از ترس چشمهای معصومت، اشکهام رو پنهون میکنم. هر شب موقع خواب میپرسی مامان تو من رو دوست داری؟ کاش میدونستی مامان با عطر نفسهات زنده است و قلبش با ضربان قلب مهربونت هر لحظه جون میگیره و زنده میشه پسر نازنینم. مطمئن باش که مامان و بابا همیشه دوستت دارند و تو هر جوری باشی و هر کاری بکنی باز هم برای ما دوست داشتنی ترین پسر دنیا هستی (28 مرداد 93).

و بزرگترین مشکل این روزهای تو....مامان من میخوام پرواز کنم، چرا من بال ندارم!

 





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

پسر شیطون مامان، تقریبا تمام روزهای تیرماه مریض بودی و هر جور آنتی بیوتیکی رو تو این مدت خوردی. نمیدونم چرا تو این فصل گرم و ماه داغ اینقدر سرما خوردی! یه بار هم دکتر پنی سیلین داد که خدا میدونه با چه ترسی راضی به این کار شدیم...بار آخر دکتر برات آزمایش خون داد تا مطمئن بشه عفونت خاصی نداری...از در ورودی آزمایشگاه شروع کردی به گریه و ناراحتی و پشت سر هم میگفتی من آزمایش خون نمیدم. وقتی داشتند ازت خون میگرفتند اونقدر جیغ زدی که تمام بدنت خیس عرق شد و تب 40 درجه ات موقتی پایین اومد. وسط گریه هات چشمت افتاد به یه ظرف آب نبات و گفتی من از اون آب نباتها میخوام، سبز باشه....تو اوج ناراحتی همه از حرفت خندیدیم...وقتی منتظر بودیم تا جواب آزمایش حاضر بشه، گفتی مامان میخوام مشت بزنم به اونهایی که ازم آزمایش گرفتند، حسابشون رو برسم (نتیجه اخلاقی کارتونهای امروز ما).

هشتم تیرماه رفتی آرایشگاه و حسابی موهای خوشگلت رو کوتاه کردی. دلم نمیومد ولی گرمای هوا کلافه ات کرده بود. یه روز هم با دوستت النا و مامان مهربونش رفتیم تئاتر قندک (پارک لاله، کانون فکری کودکان). این چهارمین تجربه تئاترت بود و از همه بیشتر خوشت اومد چون از اول تا آخر ساکت نشستی و تماشا کردی و آخر هم با بازیگرای تئاتر دست دادی و تشکر کردی و عکس گرفتی.

عاشق زردآلو و هسته اش شدی. به دوستهای مهدت میگی همکار و وقتی ازت میپرسیم میخوای چه کاره بشی میگی میخوام برم سر کار انجام بدم! بدجوری به باب اسفنجی علاقه مند شدی و بعضی روزها فقط داری سی دی های باب اسفنجی میبینی. روز تولد پدر جون هم اصرار داشتی که براش کیک باب اسفنجی بخری...روزهای آخر ماه هم رفتی سراغ مک کوئین و میخوای سال دیگه کیک تولدت مک کوئین باشه (امیدوارم نظرت عوض نشه). اگه بابا یه کم با سرعت رانندگی کنه میگی بابا تند نرو، چرخهات مثل مک کوئین میترکن، خراب میشن...

آریام و مدل جدید خندیدن و دوست خوبش النا

دوست داری هر روز صبح که داری میری مهد کودک، اول بری مغازه و آب میوه و کیک میکی موسی و بیسکوئیت رنگی رنگی (رنگارنگ) بخری. فکر میکنم بیشتر از بیست تا شعر فارسی و چند تایی هم انگلیسیی بلدی که خودت دوست داری بخونی و ازت فیلم بگیرم.  این ماه عکس زیادی نداری چون یا خودت مریض و بیحال بودی و یا هوا اونقدر گرم بود که فقط شبها میشد بیرون رفت. این سه ماهی که مامان سر کار بود و تو میرفتی مهد، خیلی بیشتر از روزهای دیگه دلم برای با تو بودن تنگ میشد. برای روزهایی که با هم بیدار میشدیم و برای ادامه روز نقشه میکشیدیم که چی کار کنیم. خوشحالم که زودتر از سه سالگی این کار رو نکردم و خودم با تمام وجود مراقبت بودم و گرنه الان خیلی بیشتر حسرت میخوردم. تمام لحظه های زندگی من پر شده از فکر تو و اینکه وقتی کنارم نیستی همه چی رو به راهه یا نه...گرچه گاهی وقتها من رو به اوج عصبانیت میرسونی فسقلی شیرین مامان (28 تیر 93، پایان سی و نه ماهگی).





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

روزهای آخرین ماه بهار هم گذشتند و  تقریبا همگی ما به شرایط جدید عادت کردیم. دیگه میدونی که صبحها هر چقدر هم خوابت بیاد باید بری مهد. گرچه قبل از رفتن میخوای یه کوچولو یکی از سی دی هاتو ببینی یا بازی کنی. اما آخرش خودت تلویزیون یا کامپیوتر رو خاموش میکنی و میگی من حاضرم. مامان هم بیشتر روزها خیلی خسته است و دیگه نمیتونه مثل قبل باهات بازی کنه و کنارت باشه. ولی هر جوری هست با کمک هم روزها رو میگذرونیم. گاهی اصلا به حرفهای ما توجه نمیکنی، گاهی میگی چشم مامان خیلی عزیزم. بعضی شبها ساعت نه خوابیدی و گاهی تا ساعت دوازده بیداری. دوست داری بیشتر کارها رو خودت انجام بدی. اگه بخوایم کمکت کنیم با شدت برخورد میکنی و میگی خودم! و من این حس استقلال طلبی کودکانه ات رو دوست دارم...

طوفان شدید و پیامدهاش رو هم تجربه کردی و برای همه توضیح میدادی که دیشب یه طوفان شدیدی اومد و همه چی رو برد هوا و در پشت بوم محکم بسته شد. برای زمان گذشته (هر چی باشه) میگی دیشب و برای آینده هم میگی فردا. جملات و کلمات انگلیسی که یاد گرفتی بیشتر شده و بسته به موقعیت به کار میبری. دوستهای مهد کودکت رو هم خیلی دوست داری و وقتی میای خونه، ازشون تعریف میکنی و هر روز با یکیشون دوست میشی.

روز ششم خرداد برای اولین بار تولد یکی از دوستهای مهدت به اسم النا دعوت شدی و با وجود اینکه تنها پسر جمع بودی اما خیلی بهت خوش گذشت و تا چند روز میگفتی مامان بریم خونه النا. من و مامان النا تو مهد با هم آشنا شده بودیم. تو همون روزهایی که ساعتها روی نیمکت منتظر میشدیم تا شما کوچولوها به شرایط مهد عادت کنید.

خیلی سعی کردیم، اما یه عکس درست و حسابی ازتون نداریم

روز بیست و دوم خرداد هم با النای عزیز و مامان مهربونش رفتیم تئاتر دختر کدو تنبل (پارک لاله، مرکز تئاتر کودک). این سومین تجربه تئاتر رفتنت بود و با دو تئاتر قبلی خیلی فرق داشت و تو از همون اول محو تماشا شدی و برات خیلی جالب بود (دیگه از گرگ و شیر و حیوانات وحشی خبری نبود). برای مامان هم این مکان خیلی خاطره داشت. من و خاله مهسا اینجا کلی تئاتر دیدیم و حالا من با پسرم تو همون سالن تئاتر تماشا میکردیم. بعد از تئاتر هم دو ساعت بازی کردین و اونقدر مامان گرگ شد و شما دو تا فسقلی بره که نفسم بند اومده بود.

این روزها خیلی خسته ام و  نوشتن تو دفترت رو هم بعد از سه سال و دو ماه کنار گذاشتم. البته هنوزم گاهی برات درد دل میکنم و اگه اتفاق خاصی باشه برات مینویسم. در هر شرایطی، تک تک لحظه های با تو بودن رو با تمام وجود به ذهن و قلبم می سپارم...گرچه گاهی تلخ و گاهی بسیار شیرین (28 خرداد 93، پایان سی و هشت ماهگی).





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

پسر کوچولوی قشنگم، شروع ماه اردیبهشت همزمان شد با دلتنگیهای من برای روزهای با تو بودن. مامان مجبور شد بره سر کار و بر خلاف میلش تو رو تمام وقت بذاره مهد کودک.نمیدونی چقدر برام سخت بود، اما چاره ای نداشتم. تمام لحظه هایی که ازت دور بودم، بهت فکر میکردم و نگران بودم که نکنه بهت خوش نمیگذره...عادت داشتیم هر روز بعد از ناهار با هم بخوابیم و من عاشق این بودم که دست مینداختی دور گردنم و هزار تا بوسم میکردی تا خوابت ببره. امابا بزرگ شدنت و تغییر شرایط یکی یکی این وابستگیها کم میشه و من نمیدونم باید ناراحت باشم یا خوشحال؟!

برخلاف تصور من، از روز اولی که تا ساعت 4 مهد بودی، با لب خندون اومدی و گفتی مامان نمیدونی چقدر خوش گذشت، خبر نداری که (هر وقت خیلی هیجان زده میشی، این جمله رو میگی). و من سعی میکردم تا از ته دل مطمئن بشم که تو راحتی اما هنوزم نمیتونم....

اما از خودت بگم که مربی مهد و معلم زبانت ازت خیلی راضی هستند و تو زبان پیشرفتت عالی بوده و کلی جمله و کلمه جدید یاد گرفتی. هر هفته یه شعر جدید و موضوع جدید مثل ماههای سال و روزهای هفته. به نظرم تو نقاشی استعداد خوبی داری و خیلی با دقت نقاشی میکشی. دفترهای نقاشیت رو که تند تند پر میکنی برات نگه داشتم و از بعضی از نقاشیهات عکس هم گرفتم.

قایق سواری رو دریاچه تهران

عاشق کباب هستی و کره خالی و پنیرهای کیبی. بستنی یخی ساخت خودمون رو دوست داری و با لذت میخوری. مثل خودم گوجه سبز خوری و به هیچ میوه ای نه نمیگی و خوراکیهایی رو که دوست داری با کسی تقسیم نمیکنی...یه روز به بابا گفتی تو نخور دل درد میشی؟! حرف زدنهای این روزهات رو خیلی دوست دارم...

یه روز صبح محکم بغلم کردی و گفتی مامان خیلی دوستت دارم، هیچ وقت فراموشت نمیکنم..میری دانشگاه من نگرانت میشم. یه روز گفتی مامان خیلی دوستت دارم، از همه متشکرم. وقتی میخوای رو چیزی تاکید کنی، میگی به خدا و یا به جان مادرم (این رو از باب اسفنجی یاد گرفتی). تو چیدن و جمع کردن میز کمک میکنی و بعد از هر غذایی که میخوری تشکر میکنی و میگی مرسی مامان عزیزم که برام غذای خوشمزه درست کردی. اگر هم کار اشتباهی کنی، خودت میگی ببخشید، حواسم نبود. خلاصه خیلی آقایی عزیز دلم. شخصیت تایگر کارتون پو رو خیلی دوست داری و وقتی با بابا بازی میکنی، ادای پریدنهاش رو درمیاری و میگی در مسیر زندگی من خیلی خطرناکم...ببری نشی!؟

تعطیلات آخر ماه رفتیم رامسر و این سفر با وجود پدر جون و مامان بزرگت خیلی بیشتر بهت خوش گذشت چون همه اونهایی که دوستشون داری، کنارت بودند. این سری تله کابین هم سوار شدی و برات خیلی جالب بود. بعد هم بردیمت شهر بازی و حسابی خوش گذروندی عزیزم.

محوطه تله کابین رامسر 

ساحل پلاژ توسکای رامسر، اصلا از شن بازی خوشت نمیاد، حتی حاضر نیستی پاهات رو تو آب بذاری

شهربازی تله کابین رامسر- خودت این عکس رو خیلی دوست داری و انتخابش کردی

پارک لاله که خوب میشناسیش، چون پر از اسباب بازیه

اینجا هم کلی آب بازی کردی

عزیز دلم ببخش مامان رو اگه نمیتونه مثل قبل کنارت باشه و باهات وقت بگذرونه...ببخش مامان رو که گاهی خیلی خسته است و نمیتونه زیاد باهات بازی کنه و گاهی ناخواسته عصبانی میشه...ببخش اگه مجبور شدم بذارمت مهد و تو باید صبحهای زود از خواب بیدار بشی. مطمئن باش که مامان همه تلاشش رو میکنه که تو آینده بهتری داشته باشی و گرچه دیگه نمیتونم تمام روز کنارت باشم، اما سعی میکنم تا جاییکه میشه از لحظه لحظه مادری کردن برای فرشته مهربونی مثل تو لذت ببرم و همراهت باشم. همه دنیای منی قندک مامان (28 اردیبهشت 93، پایان سی و هفت ماهگی)





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

تا ده روز قبل از تولدت قرار بود همه چی شکل آلوین سنجابه و دوستهاش باشه و من مونده بودم با این تم سخت چی کار کنم...اما اونقدر تو این مدت باب اسفنجی دیدی که یه روز گفتی مامان میخوام کیک باب اسفنجی داشته باشم و من هم فوری تایید کردم. با هم رفتیم کیک سفارش دادیم و عصر روز تولدت که از خواب بیدار شدی، مامان و بابا همه همه چی رو آماده کرده بودند و تو با دیدن باب اسفنجی و پاتریک، شروع کردی به حرف زدن با اونها و راضی شدی که تا آخر تولدت رو دیوار باشند و شب همه رو برداری..

شب خوبی بود و فکر میکنم بهت خوش گذشت. صد بار شمع تولدت خودت و تولد بابا رو فوت کردی

بهترین و خوشمزه ترین قسمت، انگشتهای کوچولوت بود که کیکی میشد و تو با لذت میخوردی

پسر عزیزم سه سال با تو زندگی کردم و با داشتن تو معنای واقعی زنده بودن را فهمیدم...دوباره فهمیدم که چقدر کودکانه بودن بی تکرار است...تمام دنیایم شدی، با تو خندیدم و گریه کردم، در کنار تو شاد بودم و برای تو نگران شدم...حرفهای زیبایم شدی و قلبم را از آن خودت کردی...روز میلادت مبارک عزیزتر از جانم!





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

امسال برای عکس گرفتن با سفره هفت سین هیجان زیادی داشتی اما در عمل حواست فقط به سماق بود و تنها بخش جالب سفره، سماق بود و انگشتی که سماقی میشد...

مثل سال گذشته، امسال هم رفتیم رامسر و کل تعطیلات اونجا بودیم. هوا خیلی گرم نبود و نمیشد راحت بیرون رفت و گشت. اما هر روزی که آفتابی بود، رفتیم کنار دریا و شهربازی و تو حسابی بهت خوش گذشت، از بس سنگ انداختی تو دریا و به قول خودت بپر بپر کردی تو زمین بازی.

پارسال حاضر نبودی یک دقیقه سوار این ماشینهای بازی بشی، اما امسال ازشون جدا نمیشدی

مشتری هر روز بپر بپر به قول خودت

اینجا هم ناراحتی چون چند لحظه برای گرفتن عکس ایستادی و نمیتونی سنگ پرت کنی تو دریا

هر جا برای عید دیدنی میرفتیم، یکی دوتایی بچه بود و تو سرگرم بازی میشدی و به دختر بچه ها هم میگفتی دخترم! بیشتر دوست داشتی با بچه های بزرگتر از خودت بازی کنی و موقع خداحافظی میگفتی با دوستهام خداحافظی کنم و بیام...

تعطیلات خوبی بود و به همه خیلی خوش گذشت، چون وجود مهربون و شیرین زبونیهای تو، گرمای خاصی به دور هم بودنهامون میداد و تو هم از اینکه همه کنارت بودند، خوشحال و راضی بودی. روز سیزده بدر هم رفتیم اردو و خوشبختانه هوا عالی بود (از کتاب پو یاد گرفته بودی و میگفتی بریم اردو). مثل پو و دوستهاش، چادر زدیم و آتش روشن کردیم و به جای عسل و کلوچه ذرت، کباب خوردیم...اسب سواری کردی و با هر کسی که تونستی، رفتی گردش تا ببینی جاهای دیگه چه خبره...تو راه برگشت خوابیدی و اونقدر خسته بودی که با صندلی ماشین بردیمت خونه و یک ساعتی همون جوری خوابیدی...

نقشه میکشیدی برای پرتاب سنگ تو رودخونه

یه گل بنفش کوچولو آوردی و گفتی مامان از گلم عکس بگیر





[موضوع : ]
تاريخ : | | نویسنده : مامانی

شروع آخرین ماه سال همزمان شد با مهد کودک رفتنت. همون مهد و مربی قبلی. این بار فقط دو روز طول کشید تا به مهد عادت کنی و من از روز سوم با خیال راحت برمیگشتم . البته هنوزم نیمه وقت میری و بعد از ناهار میای خونه. تو این یه ماه، عادت کردی که خودت با اسباب بازیهات بازی کنی و دیگه کمتر همبازی میخوای...م! بعضی روزها پیاده برمیگردیم و تو مسیر با هم شعر میخونیم و میدویم، البته فقط تو پیاده رو چون اصلا اجازه نمیدی تو خیابون راه بریم. از خرید و خیابونهای شلوغ هم اصلا خوشت نمیاد و زود خسته میشی و میگی برگردیم خونه...راستی مجموعه انگری بردهات کاملتر شد و انگری برد پشمالو رو هم پیدا کردیم و دیگه تقریبا همه عروسکهاش رو داری...

عکسها تو حیاط مهد کودکه..خواستی از کیف انگری بردت هم عکس بگیرم، اما تو عکس مشخص نمیشد

برخلاف میلم پای باب اسفنجی هم به خونه ما باز شد و تو کلمه به کلمه ضبط کردی (البته این درمورد همه کارتونها و آهنگهایی که میشنوی، صدق میکنه). چند روزی فقط میگفتی من یه مردم، یه مرد تمام کمال (عیار)، کوچولو...و چند مورد ناخوشایند که خوشبختانه خیلی زود ترک کردی. الان فکر میکنم سی دی خمیر بازی آریا رو بیشتر از تمام سی دیهات نگاه میکنی و دیگه چیزی نداره که حفظ نباشی. هر در بسته ای هم باید باز بشه تا به قول خودت ببینی چی داره، چی نداره! حالا تا 15 میشماری و تا ده هم به انگلیسی بلدی. دیگه من چیزی یادت نمیدم چون تو مهد هم آموزش زبان داری و فکر میکنم برات کافی باشه.

شبها که میخوابی، من غرق تماشات میشم و به خودم میگم این همون پسر کوچولوی خودمه که تا شیر نمیخورد، محال بود بخوابه. حالا اونقدر بزرگ شده که در مورد همه چی نظر میده و میخواد خودش کاراش رو انجام بده و دیگه دوست داره تنها بخوابه...چقدر دلم برای روزهایی که فندق صدات میکردیم، تنگ شده...

هفته آخر تو مهد به بچه ها سبزه دادند و تو با هیجان به همه میگفتی امروز بهم سبزی دادند. خودم هم سبزه گذاشتم و تو هر روز چک میکردی که چقدر بزرگ شدند. امسال عید با سالهای دیگه فرق داره و تو عید و سفره هفت سین رو درک میکنی و منتظری که با هم سفره بچینیم. امروز (28 اسفند) که سی و پنج ماهگیت تموم شد، یک روز مونده به تحویل سال و یک ماه فاصله داریم تا تولدت. سال 92 هم تموم شد با تمام روزهای خوب و بدش. دعا میکنم سال نو، سال بسیار خوبی برای همه باشه و تمام بچه ها سالم و شاد باشند.

مامان امشب خوابش نمیاد.برای فردا هیجان  و استرس دارم. بیست ساعت مونده به تحویل سال...

خدایا حول حالنا الی احسن الحال





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد